|
سلام به همه ی دوستای گلم می دونم خیلی وقت بود که وبلاگمو آپ نکردم اما نظرای زیباتونو همیشه چک کردم راستش با مرگ عزیزترین کسم پرت شدم از همه چیز دور شدم خودم خدا دوستام حتما اون هم با دل صاف و پاکش الان جای خوبی هست اما حالا برگشتم اونم تو این روز تو این شب ایشالله که لیاقتشو داشته باشم جاتون خالی دیروز رفته بودم بیرون بی نظیرترین تاسوعایی بود که تا حالا به چشم دیده بودم...سیل جمعیت...خیابونا پر آدم پیاده رو ها رو که نگو... دختر و پسر...پیرو جوون نه جوون فقط جوون...میانگین سنیشون نهایتا 25 سال می شد...هیئتا رو دیدم و لذت بردم که هیچ کلی مدل موی جدید آرایشای خفن...عینهو سالنای فشن دخترو پسرا با موهای سیخ سیخی آرایشای غلیظ لباسای توپ خفن مارک دار اونم با رنگای جیغ که با کلی قرو عشوه عرض اندام می کردن(این بی ادبیمو به بزرگی خودتون ببخشین)...ولی نمی دونم با این همه شورو حال چرا یه لحظه بغض گلومو گرفت واقعا نمی دونم شما می دونین؟؟؟یا حسین شام غریبانتو عشقه من فدای خاک پات دستمو بگیر می دونم منو پس نمی زنی می خوام خودم باشم می دونم تارا رو بیشتر از من دوست دارن مگه نه؟من اومدم اونم با تمام وجود باقیش با خودت... خدا جون روح دو تا دایی جوونم رو با روح حسینو ابوالفضلت محشور کن...
روز را به روی خود بستم
و با برق چشمانم شب را سپری کردم به حرمت وجودت نفسی تازه کردم و چشمانم از گرمایت سیراب شد در پس نسیم شبانگاهت لطافتت را خواندم و در سپیده ی روشنت امید را نظاره کردم من در آیینه ی تو خودم را خواندم و به شکوه رسیدم اما اگر نگاهت را بر من ببندی نا امید و خسته از این شب ها باز می گردم آری دوست مهربانم وجود توست که مرا رقم می زند...
باز در خلوت تنهایی شب می سوزد شمعی خالی از هر گونه نور باز درها را به رویش بسته اند دخترک اما به خیره به راه های دور شب با طرح غم انگیز خودش رویای سپیدم را رنگ می زند دل من که از غمها پر است ناچار به رویای خوشش سر می زند آری امید داشتن زیباست که در انتظار من فردای روشنیست اما کسی گوید مرا دلیل این همه رنج پس چیست؟؟؟
سلام مدتی که دلامون غمناکه ,مدت زیادی از شادی نگفتیم چون هیچ وقت رد پاشو تو زندگیمون ندیدیم,مرگ عزیزترین کسانمون,اما تو...تو تنها کسی هستی که می دونی م ما فقط این نیست.خیلی وقته تو نوشته هام همه چی سیاهه,همیشه آخرش غم و غم و غم.خیلی وقته که وقتی شروع به نوشتن می کنم آخرش نگاهمو به ورقه می اندازم,فقط یه برگه ی خیس جلو رومه,اما...اما این دفعه با یه نیت پاک و معصوم,با یه احساس کودکانه,می خوام باهات حرف بزنم,آره می خوام جلو روی همه باهات حرف بزنم,می خوام بهت بگم خیلی دوست دارم(به قول عزیزدلم اگه واسش حد قائل شم محدود میشه)تک ستاره ی ناز و گل من,شاهزاده ی زیبا رو(راستی از جیگر من چه خبر؟)تو همیشه مرهم دل درد دیدم بودی,اگر تا حالا نتونستم این همه لطف و محبتتو جبران کنم,ولی امروز می خوام برات قسم بخورم که هیچ وقت تنهات نمی ذارم نه تنها من,تو که می دونی ما بچه ها پشت همیم همیشه ما رو داری.امروز من به نیابت از همه ی اونا دارم برات می نویسم,امروز می خوایم بگیم از این که خدا تورو به ما داده سر از پا نمی شناسیم,می خوایم بگیم همیشه دوست داریم,هیچ وقت حتی در بحرانی ترین لحظه ی زندگیت احساس نکن که تنهایی...دختر خاله ی گل ما تولدت مبارک!
شب آمد دوباره صدایی در گوشم طنین انداخت صدایی نه چون لالایی بلکه چون آوای گریه آری او بود دوباره آمده بود به سمتش رفتم پسرک اشک های خویش را در آغوش گرفته بود قلمش ازدستان لرزانش رها شده بود و کاغذش خیس بود جلو رفتم گفتم پسر دلیل گریه ات چیست؟ جوابم نداد پس از کمی مکث سکوتش را شکست و گفت گفت و گفتاز تنهاییش غمش دردش سپیده زد و او هم چنان با اشک برایم سخن می گفت پس از کمی سکوت منتظر سخنم بود اما نه دلداری او منتظر کمک بود دست یاری من نیز دستش را گرفتم و برایش سخن گفتم اما نه ازتنهاییم نه از غمم نه از دردم برایش از او گفتم برایش از شادی گفتم من که دل پر درد خویش را در قفس سینه ام حبس کرده بودم
.................................... شب آمد گریه را از سر گرفتم چون دیگر آن پسر تنها با چشمان اشک بارش سراغم نگرفت آری خیلی وقت است که سری به خلوت شبانه ام نزده است... نبض این فاصله ها را بشمار ضربان قلب ما را بشمار به کدامین گناه این دل تو سنگ است بس دل من تنگ است از برای او دلم غم دارد بی او این ثانیه ها خنده را کم دارد گویند که مارا چون تو خداییست یار و غمخوار و دلدار بی همتاییست گر او بود دوستی با سرشتی پاک چرا هر دم کشاند عزیزی را به خاک مگر ما با او چه کردیم؟ سر نوشت بار دیگر بر من نوشت که عزیزی را برم سمت بهشت خواست که وقتی این بار قلم گیرم با دست لرزان و قلب دلگیرم بنویسم بر سر مزار یار که تو را تا همیشه خدایت نگهدار
|
|




